ღ ... ღ
گفتی ميروم ، باران كه ببارد بر ميگردم . باور كردم حالا سالها از دوری ديدار و دستها در گذر باران هايی كه آمدند تا دست خلوت های مرا به دور دست تو گره بزنند ميگذرد و تو نيامدی ... حق داری ديگر روزگاراعتماد به باران وبابونه های خيالی گذشته است و من حتی نگران نيامدنت هم نيستم حالا خوب می دانم هر بارانی كه ببارد چشمانی منتظر دنبال دستهای تنهايی می گردند كه صاحب شعرند و قرار است روزی به بهانه باران برگردند .
نوشته شده در شنبه 28 دی1387ساعت
20 توسط مریــم . بهنـــــاز| |
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |








