ღ ... ღ
قاصدک هنوز هم برايم دلتنگي مي آورد... دلتنگي روزهاي بچگي... دلم قاصدک مي خواهد فقط قاصدک که نه دلم خيلي چيز ها مي خواهد...دلم پارک لاله...تاب تاب و سرسره بازي...چرخ و فلک و آن پيرمرد لال که ميچرخاندش و مااز خنده ريسه مي رفتيم...دلم چند قدم بچگي مي خواهد... دلم مي خواهد باز بيايي و بنشيني و از ترس بريده بريده شدن حرف هايت سکوت کني و آنقدر برايت حرف بزنم تا يادمان برود زندگي يعني بريدن ...دل کندن از تمام لحظه ها ... دلم مي خواهد صبح که ميشود دوباره همه آن ساختمان ها را دور تا دور اتاق بچينم و بزرگترين جر و بحث زندگي ام اين باشد که چه کسي با انگشتش اشاره کند تا همه شان سر تسليم فرو بياورند... دلم مي خواهد شب که ميشود تمام دغدغه ام اين باشد که فردا در پارک قاصدک پيدا مي کنم يا نه ؟دلم ميخواهد اين بار که چشم هايمان را ميبنديم و کودکي مان را به روي هم فوت مي کنيم ...چشم باز کنم و ببينم دست نخورده باقي مانده... دلم همه آن لحظات پاک و بي ريا ،همه ي آن معصوميت ها ، اخلاص ها، پاي بندي ها و همه ي آن دوست داشتن هايي که ته اش به جز يک قلب ساده و پاک هيچ نبود را ميخواهد دلم آن قلب پاک را مي خواهد بدون ذره اي سياهي ...بدون گردگرفتگي ...دلم بي دغدغه گي مي خواهد ... اصلا مي داني ... دلم باز خودم را مي خواهد ..... خود از دست رفته ام را ... قاصدکم را... 
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |








