تبليغاتX
ღ ... ღ


ღ ... ღ

 

 

 

 

هر چه زیبایی و خوبی که دلم تشنه ی اوست

 

مثل گل،صحبت دوست

 

مثل پرواز،کبوتر

 

می و موسیقی و مهتاب و کتاب،

 

کوه،دریا،جنگل،یاس،سحر

 

این همه یک سو،یک سوی دگر،

 

چهره ی همچو گل تازه ی تو!

 

دوست دارم همه عالم را لیک

 

هیچکس را نه به اندازه ی تو!

                                                          

 

فریدون مشیری

نوشته شده در جمعه 26 تیر1388ساعت 20:6 توسط مریــم . بهنـــــاز| |

 
 
 
 
دلی از جنس هزار توی زندگی
دلی دریایی اما با دلی از جنس صبح
نوشتم و خواندم
گذشتم و به گذشته خطی قرمز راندم
تا دیگر دلم دریایی نشود
آری
نوشتم که چه بر من آمد
و باز هم خواهد آمد
کشته شدن لحظه را
رخصتی برای دوست داشتن دانستم
هیچ نمی دانستم خود روزی
رخصتی می شوم
برای گذر لحظه ها
خنده ام نمی آید
شاید سوار بر شب
بخوانم و بازهم بگویم
از ما گذشت
 
 
 
نوشته شده در یکشنبه 14 تیر1388ساعت 21:18 توسط مریــم . بهنـــــاز| |

 

 

 

به كه باید دل بست؟

به كه شاید دل بست؟

سینه ها جای محبت، همه از كینه پر است .

هیچكس نیست كه فریاد پر از مهر تو را ـ

گرم، پاسخ گوید

نیست یكتن كه در این راه غم آلوده عمر ـ

قدمی، راه محبت پوید

خط پیشانی هر جمع، خط تنهائیست

همه گلچین گل امروزند ـ

در نگاه من و تو حسرت بیفردائیست .

به كه باید دل بست ؟

به كه شاید دل بست ؟

نقش هر خنده كه بر روی لبی میشكفد ـ

نقشه یی شیطانیست

در نگاهی كه تو را وسوسه عشق دهد ـ

حیله پنهانیست .

زیر لب زمزمه شادی مردم برخاست ـ

هر كجا مرد توانائی بر خاك نشست

پرچم فتح بر افرازد در خاطر خلق ـ

هر زمان بر رخ تو هاله زند گرد شكست

به كه باید دل بست؟

به كه شاید دل بست؟

خنده ها میشكفد بر لبها ـ

تا كه اشكی شكفد بر سر مژگان كسی

همه بر درد كسان مینگرند ـ

لیك دستی نبرند از پی درمان كسی

از وفا نام مبر، آنكه وفاخوست، كجاست ؟

ریشه عشق، فسرد

واژه دوست، گریخت

سخن از دوست مگو، عشق كجا ؟ دوست كجاست ؟

دست گرمی كه زمهر ـ

بفشارد دستت ـ

در همه شهر مجوی

گل اگر در دل باغ ـ

بر تو لبخند زند ـ

بنگرش، لیك مبوی

لب گرمی كه ز عشق ـ

ننشیند بلبت ـ

به همه عمر، مخواه

سخنی كز سر راز ـ

زده در جانت چنگ ـ

بلبت نیز، مگو

چاه هم با من و تو بیگانه است

نی صد بند برون آید از آن، راز تو را فاش كند

درد دل گر بسر چاه كنی

خنده ها بر غم تو دختر مهتاب زند

گر شبی از سر غم آه كنی .

درد اگر سینه شكافد، نفسی بانگ مزن

درد خود را به دل چاه مگو

استخوان تو اگر آب كند آتش غم ـ

آب شو، « آه » مگو .

دیده بر دوز بدین بام بلند

مهر و مه را بنگر

سكه زرد و سپیدی كه به سقف فلك است

سكه نیرنگ است

سكه ای بهر فریب من و تست

سكه صد رنگ است

ما همه كودك خردیم و همین زال فلك

با چنین سكه زرد ـ

و همین سكه سیمین سپید ـ

میفریبد ما را

هر زمان دیده ام این گنبد خضرای بلند ـ

گفته ام با دل خویش:

مزرع سبز فلك دیدم و بس نیرنگش

نتوانم كه گریزم نفسی از چنگش

آسمان با من و ما بیگانه

زن و فرزند و در و بام و هوا بیگانه

« خویش » در راه نفاق ـ

« دوست » در كار فریب ـ

« آشنا » بیگانه

شاخه عشق، شكست

آهوی مهر، گریخت

تار پیوند، گسست

به كه باید دل بست ؟

به كه شاید دل بست ؟

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 4 تیر1388ساعت 15:7 توسط مریــم . بهنـــــاز| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ