تبليغاتX
ღ ... ღ


ღ ... ღ

 
 
 
 

گویی تمام فرصت ها را

از دست داده ام

تمام فرصتهای خوب زندگی

فرصتهای با دیگران بودن

فرصتهای خندیدن و خنداندن

و هر چه فرصت طلایی دیگر است

همه را از دست داده ام

چرا دستانم اینگونه خالیست

چرا چشمانم آنچه را که میخواهد

نمیابد

و نفسهایم عطر با شکوهی را کم میاورد

که مدتها پیش باد با خود آورده بود

احساس میکنم پیله تنهایی از دور به سمتم میاید

باز هم روزهای دلتنگی در راه است

این را خوب میدانم

ته دلم خالیست

خالی از هر چه باید باشد

ندارم آن چه را که باید داشته باشم

سکوت میکنم

سکوت میکنم و میگذارم زمان هر طور که میخواهد

راجع به من قضاوت کند

دیگر چه فرقی میکند تو از من چه میخواهی

وقتی دیگر خودم از خودم هیچ نمیخواهم

من تمام فرصتها را سوزانده ام

و اکنون خاکستر نشین لحظه های از دست رفته ام

! ! !
نوشته شده در یکشنبه 31 خرداد1388ساعت 14:3 توسط مریــم . بهنـــــاز| |

 
 
 
 
 
 
دلم گرفته است  و کسی
 
نشانی اشکهای ساکت مرا نمی پرسد
 
و باز تنهایی در کوهستان بارانیم پرسه می زنم
 
انگار حضور من
 
اشتباه تکراری
 
چهار فصل مداوم است
 
تلخینه یک رد پرعبور
 
غبار به چله نشسته بربالهای یک شاپرک
 
اینبار چه آرام تمام می شود
 
و هیچ کس ردپای حضورم را نخواهد شناخت
 
تمام حضور من یک اشتباه پرحوصله بود!
 
یک خواب پرانزجار
 
در تلاطم فصلهای پرعبور
 
فصل پرغبار چلچله های عاشق
 
میان گیسوان شرابی یک ساحره ی سنگی
 
اینبار آرام تمام می شود
 
تا خواب نسل مردابهای بسته ی شهر
 
نطفه ی حضور مرا گم کند
 
آنقدر همه دورند
 
که هیچ کس ، صدای بغض مرا
 
برصخره های پرعطش شعرم نخواهد یافت
 
تمام حضور من یک اشتباه پرحوصله بود!
 
میان مردمانی که نبض پرحوصله مرا می تراشیدند!
 
حالا دیگر تمام شده ام
 
آنقدر آرام تمام شده ام
 
که حضور باد
 
ریشه هایم را فروخواهد ریخت
 
حالا دیگر تمام شده ام ....
 
آنقدر آرام
که شما دیوارهای حضور مرا به فراموشی سپرده اید
 
 
  
 
نوشته شده در سه شنبه 19 خرداد1388ساعت 15:12 توسط مریــم . بهنـــــاز| |

 
 
 
 
 
پای درد دلم اگر بنشینی
کاسه صبرت لبریز
کاغذ حوصله ات مچاله
و گوش های دلت زنگ می زند
اگر که آمده ای
تنها جایی برای دمی نشستن
پیدا کرده باشی
و گرد خستگی ات را بتکانی بر دلم
و بروی

اینجا
هر طرف که بنگری باد و باران است
باران خورده دوام می آورد
رگبار اینجا را ( شاید !)
و من
با چتر آمده را دوست نمی دارم

برای من نه چراغ بیاور
و نه دریچه ای حتی
غبار اینجا را
بی دریچه دوست تر دارم

برای من شانه هایت
و برای دلت دستمالی بیاور
اگرخط خطی هایم
خوانا باشند برایت
احتمال گریستنمان بسیار است
 
 
نوشته شده در چهارشنبه 13 خرداد1388ساعت 13:40 توسط مریــم . بهنـــــاز| |

 
 
 
 
هنگام رفتن
 
در چشمان عشق نگریستن
 
آنچنان مشتاق ماندنت می کند
 
که پای رفتنت سست می شود
 
و رفتن را مرگ می پنداری
 
پس چشمانت را ببند
 
وپا در جاده بگذار
 
وهمیشه به یاد داشته باش
 
گاهی وقت ها برای بودن
 
باید رفت...
 
 
 
نوشته شده در یکشنبه 10 خرداد1388ساعت 21:17 توسط مریــم . بهنـــــاز| |

 
 

 

خبر به دورترین نقطة جهان برسد

نخواست او به من خسته ـ بی‌گمان ـ برسد

شکنجه بیشتر از این‌؟ که پیش چشم خودت‌

کسی که سهم تو باشد، به دیگران برسد

چه می‌کنی‌، اگر او را که خواستی یک عمر

به راحتی کسی از راه ناگهان برسد

...

رها کنی‌، برود، از دلت جدا باشد

به آن‌که دوست‌تَرَش داشته‌، به آن برسد

رها کنی‌، بروند و دو تا پرنده شوند

خبر به دورترین نقطة جهان برسد

گلایه‌ای نکنی‌، بغض خویش را بخوری‌

که هق‌هق تو مبادا به گوششان برسد

خدا کند که‌... نه‌! نفرین نمی‌کنم‌، نکند

به او، که عاشق او بوده‌ام‌، زیان برسد

خدا کند فقط این عشق از سرم برود

خدا کند که فقط زود آن زمان برسد
 
 
نوشته شده در دوشنبه 4 خرداد1388ساعت 21:0 توسط مریــم . بهنـــــاز| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ