ღ ... ღ
گویی تمام فرصت ها را از دست داده ام تمام فرصتهای خوب زندگی فرصتهای با دیگران بودن فرصتهای خندیدن و خنداندن و هر چه فرصت طلایی دیگر است همه را از دست داده ام چرا دستانم اینگونه خالیست چرا چشمانم آنچه را که میخواهد نمیابد و نفسهایم عطر با شکوهی را کم میاورد که مدتها پیش باد با خود آورده بود احساس میکنم پیله تنهایی از دور به سمتم میاید باز هم روزهای دلتنگی در راه است این را خوب میدانم ته دلم خالیست خالی از هر چه باید باشد ندارم آن چه را که باید داشته باشم سکوت میکنم سکوت میکنم و میگذارم زمان هر طور که میخواهد راجع به من قضاوت کند دیگر چه فرقی میکند تو از من چه میخواهی وقتی دیگر خودم از خودم هیچ نمیخواهم من تمام فرصتها را سوزانده ام و اکنون خاکستر نشین لحظه های از دست رفته ام خبر به دورترین نقطة جهان برسد نخواست او به من خسته ـ بیگمان ـ برسد شکنجه بیشتر از این؟ که پیش چشم خودت کسی که سهم تو باشد، به دیگران برسد چه میکنی، اگر او را که خواستی یک عمر به راحتی کسی از راه ناگهان برسد ... رها کنی، برود، از دلت جدا باشد به آنکه دوستتَرَش داشته، به آن برسد رها کنی، بروند و دو تا پرنده شوند خبر به دورترین نقطة جهان برسد گلایهای نکنی، بغض خویش را بخوری که هقهق تو مبادا به گوششان برسد خدا کند که... نه! نفرین نمیکنم، نکند به او، که عاشق او بودهام، زیان برسد خدا کند فقط این عشق از سرم برود

کاسه صبرت لبریز
کاغذ حوصله ات مچاله
و گوش های دلت زنگ می زند
اگر که آمده ای
تنها جایی برای دمی نشستن
پیدا کرده باشی
و گرد خستگی ات را بتکانی بر دلم
و بروی
اینجا
هر طرف که بنگری باد و باران است
باران خورده دوام می آورد
رگبار اینجا را ( شاید !)
و من
با چتر آمده را دوست نمی دارم
برای من نه چراغ بیاور
و نه دریچه ای حتی
غبار اینجا را
بی دریچه دوست تر دارم
برای من شانه هایت
و برای دلت دستمالی بیاور
اگرخط خطی هایم
خوانا باشند برایت
احتمال گریستنمان بسیار است

| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |








