ღ ... ღ
در نگاه تو آنجا که صدا میخشکد گوش می دهم به طراوت نسیم بی آنکه بشنوم در نگاه تو محو می شوم و به رنگ چشمانت ترانه می خوانم ! ! ! باز هم قلبی به پایم اوفتاد باز هم چشمی به رویم خیره شد باز هم در گیر و دار یک نبرد عشق من بر قلب سردی چیره شد باز هم از چشمه لبهای من تشنه یی سیراب شد ‚ سیراب شد باز هم در بستر آغوش من رهروی در خواب شد ‚ در خواب شد بر دو چشمش دیده می دوزم به ناز خود نمی دانم چه می جویم در او عاشقی دیوانه می خواهم که زود بگذرد از جاه و مال وآبرو او شراب بوسه می خواهد ز من من چه گویم قلب پر امید را او به فکر لذت و غافل که من طالبم آن لذت جاوید را من صفای عشق می خواهم از او تا فدا سازم وجود خویش را او تنی می خواهد از من آتشین تا بسوزاند در او تشویش را او به من میگوید ای آغوش گرم مست نازم کن که من دیوانه ام من باو می گویم ای نا آشنا بگذر از من ‚ من ترا بیگانه ام آه از این دل آه از این جام امید عاقبت بشکست و کس رازش نخواند چنگ شد در دست هر بیگانه ای ای دریغا کس به آوازش نخواند << فروغ فرخزاد >> راهمان اينجا از هم جدا مي شود ديگر براي هم دو بيگانه ايم هرقدر تلخ باشد و هرقدر دشوار همه چيز را، آري همه چيز را بايد فراموش کنيم ... اندوهگين مباش، هر غمي را تسلايي است انسانها هرقدر هم که دوست داشته باشند، ميتوانند فراموش کنند فصلها مي آيند و ميروند، سالها مي گذرند روزي مي آيد که تو هم فراموش کني ... روزها و شبهايمان را فراموش خواهي کرد روزها و شبهاي عاشقي را... گويي آنها را نزيسته اي، انگار عاشق نبوده اي همه چيز را، آري همه چيز را مي تواني فراموش کني حتي تمام نوشته هايم را، سطر به سطر چيزي اگر بماند، حزني عميق در وجودت خواهد بود ... کاش می دانستم در لا به لای بهترین طلوع ها در سایه سار عشق در افق چشم هایم چرا تو را یافتم کاش می دانستم که به کدامین دل سفر کرده ای در کدامین چشم نهفته ای دل را برای که به وعده گذاشته ای کاش می دانستم چه شد از لبخند هایت شعر امید یافتم بیت بیت آن را از بر کردم لحظه لحظه نگاهت را قاب کردم و به دیدگان خسته ام هدیه دادم و کاش می دانستم چرا برای دیدنت روزها را ورق میزنم و در خلوت تنهای شبهای پاییزی زیر گذر دل به شاخه رزی زرد به انتظار نشسته ام ... در حالی که میدانم هرگز نمی آیی و اما کاش می دانستم که چرا نمی خواهم بدانم آنچه را که می دانم... من او را رها کردم و چقدر سخت است عزيزترينت را رهاکني اما من آنقدر او را دوست دارم که او را رها مي خواهم براي هميشه رها از تمامي بندها و زنجيرها هرچند او هيچگاه در بند من گرفتار نبود چرا که من خود اينگونه خواستم و هيچگاه بخاطر هميشه بودن با او براي او بندي نساختم ...اما او در بند خود گرفتار بود اي کاش از خود رها شود همانگونه که من با او از بند خود رها شدم دنيايي سکوت براي گفتن دارم



تا او خود را دريابد

و دنيايي فرياد براي سکوت
عمري براي بودن در اين لحظه
و لحظه اي به وسعت چندين عمر
چشمي براي ديدن
و دلي براي تابيدن...
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |








