تبليغاتX
ღ ... ღ


ღ ... ღ

 
 
 
من فردا فهمیدم که فردا را امیدی نیست....
 
همین آغاز زیباست
 
و پایان ها را هیچ گاه امیدی نیست. 
 
تو به سر آغاز پاک و خالص بودن میرسی
 
و من به جاده ی عشق ورزیدن به تو.
 
من هرگز از تو نمیخواهم که با من به انتهای جاده برسی،
 
تنها آرزویم این است که در این جاده عشق را لمس کنی و محبت
 
پاک و ناب را.
 
پس بیا آغاز کنیم راهی را که پایانی ندارد،
 
بیا به امروز بیاندیشیم فردا را امیدی نیست..
 
 
نوشته شده در یکشنبه 27 بهمن1387ساعت 20:4 توسط مریــم . بهنـــــاز| |

روز بزرگ رسيده بود . سالها بود که او خود را براي اين صعود آماده مي کرد . فتح بلندترين قله ؛ هدفي که سالها به آن انديشيده بود . با اينکه گروه زيادي براي اين کار به او کمک کرده بودند ، او تمام افتخار را براي خودش مي خواست . پس تصميم گرفته بود تا به تنهايي صعود کند .

 رفته رفته هوا تاريک مي شد . شب ظلماني بر کوهستان پهناور پرده کشيده بود . نمي توانست جايي را ببيند . همه چيز ساده بود . چيزي ديده نمي شد . ماه و ستارگان با ابر پوشيده شده بودند . به بالا رفتن ادامه داد .مي دونست تنها فقط چند متر به قله مانده.ولي ناگهان پاي او لغزيد و به سرعت در هوا معلق شد .  سرعت سقوط را احساس مي کرد . فقط مي توانست نقطه هاي سياهي را که مي بايست صخره ها باشند ، ببيند . در حالي که جاذبه زمين با قدرتي شگفت آور او را به سمت خود مي کشيد و در اين لحظات مرگ آور که ترسي کشنده وجودش را پر کرده بود ، قسمت هاي خوب و بد زندگي به سرعت از ذهنش مي گذشت . فکر مي کرد که مرگ چقدر به او نزديک است . ناگهان احساس کرد چيزي او را از سقوط بازداشت . طنابي که به دستش بسته بود ، مچ او را هم محکم گرفته بود . بدن او در هوا آويزان شد . تنها طناب بود که او را نگه داشته بود و در اين شرايط سکون هيچ انتخاب ديگري نداشت . کمي به خودش آمده و فرياد زد : " خدايااااااا کمکم کــــــــــــن ! "

ناگهان صدايي پاسخ داد : "  از من چه مي خواهي ؟"

او با فرياد گفت : "  نجاتم بده !  "

صدا پرسيد :  " آيا تو واقعا معتقدي که من مي توانم تو را نجات بدهم " مرد پاسخ داد : "  البته.. من ايمان دارم که تو مي تواني.. اگر بخواهي"

صدا گفت : " پس طناب را ببر!  "

لحظه اي سکوت سنگين شد و مرد با تمام قدرتي که داشت طناب را در دست گرفت ....

 روز بعد گروه نجات ، کوهنوردي را يافتند که بر اثر سرما يخ زده و مرده بود . جسد از يک طناب آويزان .

 فاصله جسد تا زمين تنها دو متر بود ...

.

.

.

بهتره يکم به خودمون بيايم....

ما جزو کدوم دسته از آدماييم؟؟

اونايي که طناب رو مي برن يا اونايي که طناب و سفت ميگيرن؟؟؟؟؟

اونايي که به نداي درونشون گوش ميدن يا اونايي که هميشه دنبال دلايل منطقي براي کاراشون هستن!!!

نوشته شده در یکشنبه 20 بهمن1387ساعت 13:59 توسط مریــم . بهنـــــاز| |

 


روزگار غريبيست!
«کسي کاغذ سفيد را
به هر ميزان که سفيد، تميز و براق باشد
قاب نمي گيرد
وبه ديوار خانه
آويزان نمي کند»
و افسوس که ما، براي ماندگار شدن... پاکي و سپيدي مان را بخشيده ايم،
سياه و خط خطي شده ايم تا به زور خود را به ديوار دل ديگران بچسبانيم!
روزگار غريبيست!
مهرباني ها محو و آبي ها نيست گشته اند.... و آنچه مانده است
سايه ي سياه و مبهم فراموشي هاست!
و ما« مدتهاست چشمانمان به اين تاريکي عادت کرده است!»
خيلي وقت است که دلها از غم يکديگر نميگيرند!... نمي سوزند!
انگار همه سنگ شده اند!
سلام هاي اجباري ...
دل هاي تنها...
دوستي هاي کمرنگ ...
«دلم از اين همه سردي ميگيرد!»
و من...
تازگي ها، زود به زود آرزوي مرگ مي کنم!

نوشته شده در یکشنبه 20 بهمن1387ساعت 13:49 توسط مریــم . بهنـــــاز| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ