تبليغاتX
ღ ... ღ


ღ ... ღ

شده تا حالا دلت همچین بگیره كه ندونی به كجا پناه ببری؟

شده تا حالا تمام وجودت اشك باشه؟

شده تا حالا دوست داشته باشی یه ثانیه دیگه هم نفس نكشی؟

شده تا حالا دنیای به این بزرگی بشه برات قفس؟

شده تا حالا از اعماق وجودت بخوای داد بزنی؟

شده تا حالا با تمام احساست از زندگی بدت بیاد؟

شده تا حالا نتونی به كسی اعتماد كنی؟

شده تا حالا همچین كم بیاری كه مرگ تو از خدا بخوای؟

شده تا حالا از اونی كه دوسش داری بخوای بگذری؟

شده تا حالا اسم مرگ برات زیبا باشه طوری كه همون موقع تمام نیازت مرگ باشه؟

اه بسه .... ! دیگه خسته شدم از این شده ها از این همه تكرار
(راسته تكرار تا ابدیت)

اما خدا به فكر جثه بنده خودش هم باید باشه شاید من نوعی نتونم این همه سختی و زجر رو تحمل كنم

چرا بعضی وقتها خدا به ما می رسه خوابش می گیره

نمی خوام به خودم اجازه بدم كفر بگم

خدا گریه دیگه بسه

بزار منم بفهمم زندگی چیه؟

بزار بفهمم خوشبختی و خندیدن واقعی چیه؟

من خسته ام خسته از این همه خنده های ظاهری

خسته از اینكه همه رو بخندونم اما خودم هیچ ...

امشب دلم خیلی گرفته انقدر كه فكر كنم صدامو خدا تو عرش شنید

اما نمی دونم جواب منو می ده یا نه

دیگه از تنهایی داره گریم می گیره !

ولی خیلی خسته ام به خدا از همه چیز ...

نوشته شده در پنجشنبه 14 آذر1387ساعت 19:5 توسط مریــم . بهنـــــاز| |

 

آرزویم این است

 

نتراود اشکی از چشمان تو هرگز

 

مگر از شوق زیاد

 

نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز

 

و به اندازه ی هر روز

 

تو عاشق باشی

 

عاشق آنکه تو را می خواهد

 

و به لبخند تو از خویش رها می گردد

 

و تو را دوست بدارد

 

به همان قدری که دلت می خواهد . . . !!!

 

نوشته شده در یکشنبه 10 آذر1387ساعت 15:20 توسط مریــم . بهنـــــاز| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ