تبليغاتX
ღ ... ღ


ღ ... ღ

 
 
                 امروز به اندازه تمام دلتنگي هايم شاعر مي شوم. 

      پيراهن غصه هايم را به تن مي کنم

      و مي نويسم از تمام شمع هاي اميدي که در دالان قلبم خاموش مانده اند 

      و از پروانه هاي بي وفاي روزگار که با رفتنت آن ها مرا ترک گفته اند.

     شاعر مي شوم

     به اندازه اي که رنگ چشمان تو را در قاب نوشته هايم جاي دهم 

      و به آن ها بگويم امروز بي قرار تر از هميشه ام. 

     شاعر مي شوم به اندازه اي که لبخند تو را روي نوشته هايم بيابم

      و ببينم آنها با حضور نامت در صفحات دفترم خوشحالند  

     و از نبودنت در صفحه روزگار نالان.  

     از تمام غصه هايي که  پيچک وار ديواره قلبم را مچاله کرده اند  

     درمي يابم که شاعران بي قرارند. 

      بي قرار و محزون درست مثل ني و آن شاپرکي

      که  ديروز از پيرزن تنهاي قصه ها مي گفت.

     شاعران تنهايند.

      اين را امروز از باورهاي فرداهاي گذشته دانستم

      از چشمان بي فروغشان که در فردا خشکيد.

     پس من هم شاعر بودم.

      از همان روزي که  خانه خاکي را بر گل ها و سنجاقکهاي روي زمين

ترجيح دادي. 

      از همان روزي که چشم هايت را بستي و مهمان خاک  گشتي 

      و همه اينها يک بهانه دارد

    بهانه من رفتن توست. تو مرا خيلي زود شاعر کردي...خيلي زود.

نوشته شده در پنجشنبه 28 شهریور1387ساعت 16:11 توسط مریــم . بهنـــــاز| |


 

يه دل شکسته دارم کي مي خره؟ از دوستم شنيده بودم يه جا سراغ داره که دل شکسته رو خوب مي خرن. آدرس اونجا رو به زحمت پيدا کردم. تو يکي از کوجه هاي تنگ و تاريک تابلو مغازه خيلي قديمي بود طوري که اصلا معلوم نبود چي روش نوشته فقط کلمه «قلب» و يک کلمه که تنها نصفش پيدا بود. «ابد...» که اونم به هزار مصيبت مي شد خوندش. صاحب مغازه يه پيرمرد بود که روي يه صندلي چوبي و قديمي نشسته بود و داشت به زحمت با يه تکه نخ محکم يه قلب تيکه تيکه شده رو وصله مي زد! واي چقدر قلب اونجا بود!!! با اينکه به نظر کهنه و قديمي مي اومدن اما خوني که از شکافهاي اونا بيرون مي اومد هنوز تازه بود... رفتم تو... سلام، يه دل آوردم واسه فروش پيرمرد بدون اينکه حتي نگاهي به من بندازه پرسيد: ـ چند بار شکسته؟ ـ مگه مهمه؟ ـ بله، هر چي کمتر بهتر ـ با اينا چيکار مي کني؟ ـ مگه نمي بيني؟ آره خوب ولي واسه چي اينا رو جمع مي کني؟ بده اون دلتو ببينم چند مي ارزه. قلبم و گرفتم کف دستم... پيرمرد بدون توجه به لرزش انگشتام اونو گرفت و در حال ورانداز کردنش زير لب يه چيزايي زمزمه کرد: اين دو تا درست مي شه، اين يکي حيلي بزرگه... يه مرتبه سرش رو آورد بالا پرسيد: دل خودته يا پيداش کردي؟ از کسي خريدي؟ نه مال خودمه. چند مي خريش؟ قيمتي نداره. من اگر بخوام يکي ازت بخرم چند مي دي؟ بستگي داره. به چي؟ کدومش رو بخواي، مثلا اون، فروشي نيست، چرا؟ عتيقست ... مال کي بوده؟ مجنون. خب اون، فروشي نيست آخه چرا مگه مال کيه؟ سواد داري که زيرش نوشته... فرهاد. خب اون چي؟ اون اصلا فروشي نيست. مال کيه؟ مال خودمه. حالا مال خودمو چند مي خري؟ مال تو... يه اهم نمي ارزه! چشام از کاسه زد بيرون آخه چرا؟ قلبت خيلي وصله داره...! چند جاش هم اصلا درست نمي شه. آدم معروفي هم که نيستي. خب نيستم ولي عاشق که هستم پوزخندي زد و گفت:... عاشق...؟ اين قلبهايي رو که مي بيني همه مال عاشقايي هست که از عشق حقيقي مردن... تو هنوز خيلي با اين عشق فاصله داري. قلبت به دردم نمي خوره...! خونه که رسيدم يه راست به اتاقم رفتم و رو تختم دراز کشيدم. قلبم هنوز توي دستام بود... يهو احساس کردم خيس شده. خوب که دقت کردم ديدم که آب زلال مثل قطره اشک داره ازش مي چکه! تا اون روز صداي قلبم رو نشنيده بودم. بهم مي گفت: چرا مي خواي منو بفروشي؟ اصلا چرا تو اينقدر احساساتي هستي که من و اين طوري شکننده کردي؟ مگه گناه من چي بوده که مال تو شدم؟ همه رو بهم ترجيح مي دي. هيچ وقت به فکر من نبودي اونجايي که به خاطر رفتن کسي که هيچ توجهي به تو نداشت منو زير پاهاش گذاشتي که نره. اصلا به فکر من بودي؟! تو که منو دوست نداري چطور انتظار داري کس ديگه منو دوست داشته باشه؟! حتي اون پيرمرد هم واسه قلبش ارزش قائل بود و نمي خواست بفروشتش. اما تو...!!! ديگه نمي تونستم حرفاش و بشنوم و صورتم و بي اختيار به طرفش بردم اما اون ديگه تو دستام نبود...! از خواب پريدم عرق کرده بودم و چشمام پر اشک بود... دستمو روي قلبم گذاشتم و مدام تکرار مي کردم... دوست دارم... دوست دارم ديگه هيچ وقت نمي ذارم حتي يه خراش کوچيک روت بيفته نمي ذارم ديگه هيچ وقت زير پاي کسي له بشي... نمي ذارم.. قلبم تند تند مي زد طپشش اين بار برام دوست داشتني بود چيزي که تا اون موقع هرگز پي به ارزشش نبرده بودم، سرم رو روي بالش گذاشتم دلم مي خوات دوباره قلبم و توي خواب ببينم تا بهش بگم چقدر دوسش دارم.

نوشته شده در دوشنبه 11 شهریور1387ساعت 21:33 توسط مریــم . بهنـــــاز| |

 

امروز هم گذشت يه روز ديگه از روزهاي بي تو بودن، هنوز از اين روزهاي وحشتناک باقي مونده ...

تنهاي تنها ميون اين همه آدم سخته.

 دلم ميگيره وقتي بهش فکر ميکنم وقتي نگاه مي کنم و تا فرسنگها کسي را پشت و پناهم نمي بينم،

خسته شدم از اين همه لبخند زورکي از اين همه بهونه الکي،

 اي کاش يه ذره فقط يه ذره شهامت داشتم اونوقت واسه پنهون کردن بغض تو گلوم سرفه نمي کردم و

نمي گفتم مثل اينکه سرما خوردم

اونوقت ديگه بهونه اشکام رفتن پشه تو چشمم نبود،

 خسته ام از جواب دادن هاي دروغکي از اينکه به دروغ بخندم و اعلام رضايت بکنم تا کسي نفهمه

 روزگارم عاليه براي سوختن براي نابودي، من به اينا کار ندارم، دلم واسه تو تنگ شده

نوشته شده در دوشنبه 11 شهریور1387ساعت 21:20 توسط مریــم . بهنـــــاز| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ