تبليغاتX
ღ ... ღ


ღ ... ღ

 

 

این روزها چقدر هوای تو می کنم

حتی غروب گریه برای تو می کنم

گاهی کنار پنجره می نشینم

چشمی میان کوچه رهای تو می کنم

خیره به کوچه می شوم اما تو نیستی

یاد تو مهرتو وفای تو می کنم

خود نامه ای برای خود می نویسم

آن را همیشه پست به جای تو می کنم

وقتی که نامه می رسد از سوی من به من

می خوانم و دوباره هوای تو می کنم

نوشته شده در چهارشنبه 22 خرداد1387ساعت 16:57 توسط مریــم . بهنـــــاز| |

اگر خداوند یک آرزوی انسان را برآورده میکرد
من بیگمان
دیدن تو را آرزو میکردم
و تو نیز
هرگز ندیدن من را
آنگاه نمیدانم
براستی خداوند کدامیک را میپذیرفت؟

اگر کینه نبود
قلبها تمام حجم خود را در اختیار عشق میگذاشتند
من با دستانی که زخم خورده توست
گیسوان بلند تو را نوازش میکردم
و تو سنگی را که من به شیشه ات زده بودم
به یادگار نگه میداشتی
و ما پیمانه هایمان را در تمام شبهای مهتابی
به سلامتی دشمنانمان می نوشیدیم

اگر دیوار نبود
نزدیک تر بودیم،
همه وسعت دنیا یک خانه میشد
و تمام محتوای یک سفره
سهم همه بود
و هیچکس در پشت هیچ ناکجایی پنهان نمیشد

اگر عشق نبود
به کدامین بهانه می گریستیم و می خندیدیم؟
کدام لحظه نایاب را اندیشه میکردیم؟
و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟
آری! بیگمان پیش از اینها مرده بودیم

اگر مرگ نبود
همه کافر بودند
و زندگی بی ارزشترین کالا بود
ترس نبود،زیبایی نبود
و خوبی هم، شاید

اگر همه ثروت داشتند
دلها سکه را بیش از خدا نمی پرستیدند
و یکنفر در کنار خیابان خواب گندم نمیدیدید
تا دیگری از سر جوانمردی
بی ارزشترین سکه اش را نثار او کند
اما بی گمان صفا و سادگی میمرد.

اگر خواب حقیقت داشت
همیشه با تو در کنار آن ساحل سبز
لبریز از ناباوری بودم
هیچ رنجی بدون گنج نبود
اما گنجها شاید، بدون رنج بودند.

اگر ساعتها نبودند
آزاد تر بودیم،
با اولین خمیازه به خواب میرفتیم
و هر عادت مکرر را
در میان بیست و چهار زندان حبس نمیکردیم .

 

نوشته شده در دوشنبه 13 خرداد1387ساعت 16:4 توسط مریــم . بهنـــــاز| |

 

 

قاصدک هنوز هم برايم دلتنگي مي آورد... دلتنگي روزهاي بچگي...

 

 

دلم قاصدک مي خواهد فقط قاصدک که نه دلم خيلي چيز ها مي خواهد...دلم پارک لاله...تاب

تاب و سرسره بازي...چرخ و فلک و آن پيرمرد لال که ميچرخاندش و مااز خنده  ريسه مي

رفتيم...دلم چند قدم بچگي مي خواهد...

 

 

 

دلم مي خواهد باز بيايي و بنشيني و از ترس بريده بريده شدن حرف هايت سکوت کني و آنقدر

برايت حرف بزنم تا يادمان برود زندگي يعني بريدن ...دل کندن از تمام لحظه ها ...

 

 

 

دلم مي خواهد صبح که ميشود دوباره همه آن ساختمان ها را دور تا دور اتاق بچينم و بزرگترين

جر و بحث زندگي ام اين باشد که چه کسي با انگشتش اشاره کند تا همه شان سر تسليم فرو

بياورند...

 

 

دلم مي خواهد شب که ميشود تمام دغدغه ام اين باشد که فردا در پارک قاصدک پيدا مي کنم يا نه ؟دلم ميخواهد اين بار که چشم هايمان را ميبنديم و کودکي مان را به روي هم فوت مي کنيم ...چشم باز کنم و ببينم دست نخورده  باقي مانده...

 

 

 

 

دلم همه آن لحظات پاک و بي ريا ،همه ي آن معصوميت ها ، اخلاص ها، پاي بندي ها و همه ي آن دوست داشتن هايي که ته اش به جز يک قلب ساده و پاک هيچ نبود را ميخواهد دلم آن قلب پاک را مي خواهد بدون ذره اي سياهي ...بدون گردگرفتگي ...دلم بي دغدغه گي مي خواهد ...

 

 

اصلا مي داني ...

 

دلم باز خودم را مي خواهد .....

 

خود از دست رفته ام را ...

 

قاصدکم را...

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 8 خرداد1387ساعت 21:37 توسط مریــم . بهنـــــاز| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ