تبليغاتX
ღ ... ღ


ღ ... ღ

 

 

 

 

بين من و تو رازي هست

 

هيچكس مرا با تو نديده است

 

هيچكس نمي داند كه ما چه عاشقانه مي گرييم

 

هنوز هيچكس نفهميده كه من و تو براي لمس نگاه هم چه

 

خطرها كرده ايم

 

نگاه هيچ نامحرمي از خلوت شبهايمان نگذشته

 

من و تو كه با هميم زمان به حرمت عشقمان مي ايستد

 

رنگ محبت مي گيرد اين خرابه

 

صداي بهشت مي آيد

 

من و تو كه با هميم پروانه ها در آتش شمع نمي سوزند

 

دل هيچكس از غربت نمي خواند

 

هيچ يتيمي گرسنه نمي خوابد،

 

ما بر آفاق رنگ شادي مي نشانيم

 

ما همه ي مرزها را در تب پيوندمان مي سوزانيم

 

ما  كه  با هميم، فرشتگان عالم سجــده مي كنند

 

 

نوشته شده در جمعه 27 اردیبهشت1387ساعت 13:2 توسط مریــم . بهنـــــاز| |

 

وقتی تو نیستی نه هست های ما چونان که بایدند و نه باید ها . . .

 

مثل همیشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض می خورم . . .

 

عمریست لبخند های لاغر خود را در دل ذخیره می کنم    باشد برای روز مبادا

 

اما در صفحه های تقویم روزی به نام روز مبادا نیست

 

آن روز هر چه باشد روزی شبیه دیروز    روزی  شبیه فردا   روزی درست مثل همین

 

روزهای ماست . . .

 

اما کسی چه میداند        شاید امروز نیز روز مبادا باشد . . .

 

وقتی تو نیستی نه هست های ما چونان که بایدند و نه باید ها

 

بدان عزیزم :

 

هر روز بی تو روز مباداست ! ! !

 

نوشته شده در جمعه 20 اردیبهشت1387ساعت 18:37 توسط مریــم . بهنـــــاز| |

 

 

 

 

آورده اند که در زمان های بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر هنوز به زمین نرسیده بود  فضیلت

 

ها و تباهی ها در همه جا شناور بودند . آنها از بیکاری کسل و خسته شده بودند. روزی همه

 

ی فضایل و تباهی ها دور هم جمع شدند . خسته تر و کسل تر از همیشه . ناگهان  " ذکاوت "

 

ایستاد و گفت :  بیایید یک بازی بکنیم مثلا قایم باشک .

 

همه از این پیشنهاد شاد شدند .

 

"دیوانگی"  فورا فریاد زد :  من چشم می گذارم . من چشم می گذارم .

 

از آن جا که هیچ کس به دنبال دیوانگی نمی خواست برود همه قبول کردند که او چشم

 

 بگذارد .

 

" دیوانگی " جلوی درختی رفت و چشم هایش را بست و شروع کرد به شمردن ... یک ...

 

دو ... سه .....

 

همه رفتند تا جایی پنهان شوند .

 

" لطافت " خود را به شاخ ماه آویزان کرد .

 

" خیانت " داخل انبوهی از زباله ها پنهان شد .

 

" اصالت " در میان ابر ها مخفی گشت .

 

" هوش " به مرکز زمین رفت .

 

" دروغ " گفت : زیر سنگی پنهان می شوم . اما به ته دریا رفت .

 

" دیوانگی " همچنان مشغول شمردن بود ... هفتاد و نه .....  هشتاد ......

 

همه پنهان شده بودند به جز " عشق "  که همواره مردد بود و نمی توانست تصمیم بگیرد .

 

در همین حال  "دیوانگی"  به پایان شمارش می رسید... نود و شش ..... نود و هفت .....

 

هنگامی که " دیوانگی" به صد رسید  " عشق " پرید و در بین یک گل رز پنهان شد .

 

دیوانگی فریاد زد : دارم می آیم . و اولین کسی که پیدا کرد "تنبلی" بود  زیرا " تنبلی "  تنبلی

 

اش آمده بود جایی پنهان شود .

 

"لطافت" را یافت که به شاخ ماه آویزان شده بود .

 

" دروغ "  ته دریا  و  هوش در مرکز زمین بود .

 

یکی  یکی  همه را پیدا کرد به جز "عشق" . او از یافتن "عشق" نا امید شده بود .

 

"حسادت" در گوش هایش زمزمه کرد : تو فقط باید " عشق" را پیدا کنی او پشت بوته ی گل

 

 رز است .

 

"دیوانگی" شاخه ی چنگک مانندی را از درخت کند و با شدت و هیجان زیاد آن را در بوته ی

 

گل رز فرو کرد  دوباره  و دوباره .... تا با صدای ناله ای متوقف شد .

 

"عشق" از پشت بوته بیرون آمد و با دست هایش صورت خود را پوشانده بود و از میان

 

انگشتانش قطرات خون بیرون میزد.

 

شاخه ها به چشمان "عشق" فرو رفته بودند و او نمی توانست جایی را ببیند .

 

او کور شده بود...

 

"دیوانگی" گفت :   من چه کرده ام ؟؟؟ چگونه می توانم تو را درمان کنم ؟؟؟؟

 

"عشق" پاسخ داد : تو نمی توانی مرا درمان کنی . اما اگر می خواهی کاری بکنی راهنمای

 

من شو...

 

و این گونه است که از آن روز به بعد "عشق" کور است و "دیوانگی" همواره در کنار

 

اوست .... !!!   

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه 16 اردیبهشت1387ساعت 13:48 توسط مریــم . بهنـــــاز| |

 

 

به من بگو...

به من بگو كه چگونه دست هايت را از هم مي گشايي بي هيچ هراسي و در مسير باد مي ايستي و گل هاي

مريم را پرپر مي كني در آرزوي كودكانهُ آن كه جهان پيرامونت را عطر مريم پر كند؟

به من بگو كه چگونه مرگ را پس مي زني و صداي خودت را كه در ميان اين همه صدا گم شده است دوباره

مي شنوي و فرياد مي كني؟

به من بگو از كدام شبنم سيراب و در كدام مه غرق شده اي كه خاطرهُ خيس حضورت چشمان مرا نمناك تر

از هميشه مي كند؟

به من بگو چگونه است كه پاييز تو را از من مي گيرد اما تو تمامي زمستان در كنار من مي نشيني تا در

بهار با هم به تماشاي بنفشه ها و شب بوها بنشينيم؟


به من بگو...

به من بگو چگونه است...
چگونه است كه يك دسته گل مريم باز هم جهان را از عطر حضور تو سرشار مي كند؟
به من چيزي بگو . . .
دلم تنگ توست

 

نوشته شده در سه شنبه 10 اردیبهشت1387ساعت 23:30 توسط مریــم . بهنـــــاز| |

هیچم

در هیچ پنهان و با هیچ زنده

رنگین کمانی کاغذی

در امتداد دیوار کاهگلی

فرو می ریزم با تلنگری

با یک آه نفسگیر

در این هُرم داغ دلتنگی

آخرین روز های فصل زمستان

به شماره میرود

تا بهاری ماندنی

پس از آن شبهای بی سحر

روز های رفته ی بی ثمر

فرشته ی مرگ را بوسیده ام

بارها،

چه فایده!!!

صد افسوس که می مانم

باز در انتهای پزمستانی دوباره

و شبهایی را تا سحر بیدار

بودن دوباره ای را جشن

می گیرم

میان رنگین کمانی خیالی

در سرابی که به ظاهر عشق

می خوانمش!!!!

نوشته شده در سه شنبه 10 اردیبهشت1387ساعت 12:58 توسط مریــم . بهنـــــاز| |

 

 

 

 

دلم گرفت ز بی صدایی دل

 

دلم گرفت از این  سکوت

 

دلم گرفت ازاین همه  بود و نبود

 

دلم گرفت از این خیال

 

دلم گرفت از خنده های پر ز بغض...

 

بزار ساکت بمونم من برات

 

دلم شاید آروم بگیره...

 

نوشته شده در سه شنبه 10 اردیبهشت1387ساعت 12:41 توسط مریــم . بهنـــــاز| |

 

 

شاگردی از استادش پرسید : عشق چیست ؟

 

استاد در جوابش گفت : به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور .

 

اما در هنگام عبور از گندم زار به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب بر گردی تا خوشه ای بچینی .

 

شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت .

 

استاد پرسید : چه آوردی ؟

 

شاگرد با حسرت جواب داد : هیچ . هر چه جلوتر می رفتم خوشه های پر پشت تر می دیدم و به امید پیدا

 

کردن  پر پشت ترین انتهای گندم زار رفتم .

 

استاد گفت : عشق یعنی همین .

 

شاگرد گفت : پس ازدواج چیست ؟

 

استاد به سخن آمد که به جنگل برو و بلند ترین درخت را بیاور .اما به یاد داشته باش که باز هم نمی توانی

 

 به عقب برگردی .

 

شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت .

 

استاد پرسید که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت :

 

به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم انتخاب کردم ... ترسیدم که جلوتر بروم د باز هم دست خالی

 

بازگردم .

استاد باز گفت :  ازدواج هم یعنی همین !!!

نوشته شده در چهارشنبه 4 اردیبهشت1387ساعت 16:1 توسط مریــم . بهنـــــاز| |

 

 

زندگاني چيدن سيـبي است؛ بايد چيــد و رفت

زندگي تکرار پائيــــز است؛ بايد ديـــد و رفت

زندگي رودي است جاري، هر که آمـد شادمان

کوزه اي پر کرد و مشتي آب از آن نوشيد و رفت

سال ها مادر بزرگ از شهر شادي قصه گفت

خود ولي از غصه هاي زندگــي ناليــد و رفت

غرق قاموس معاني بود عمري پير عشق

گاه رفتن زندگاني چيست را پرسيــد و رفت

شاپرک هر چنــد عمري ميزبان باغ بود

چون نسيم از عطر گلها شمه اي بوئيد و رفت

قاصدک، اين کولي خانـه به دوش روزگار

کوچه گردي هاي خود را زندگي ناميد و رفت

گرچـــه شبنم بستري گستــرد از گـــــل

عاقبت جامه اي از جنس عرياني خود پوشيد و رفت

 

 

نوشته شده در دوشنبه 2 اردیبهشت1387ساعت 15:24 توسط مریــم . بهنـــــاز| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ