ღ ... ღ
آشيانه ميکنم کناره آشيانه ی تو فضای آشيانه را پر از ترانه ميکنم کسي سوأل ميکند به خاطره چه زنده ای؟ و من برای زندگی تو را بهانه مي کنم...
خدا اگر بيايد مهماني به خانه من خدا اگر بيايد مهماني به خانه من خودم کفش هاي قشنگش را جفت مي کنم پشت در دستم را مي گذارم زير چانه ، زل مي زنم به نگاهش دانه آخرش هم مال " تو " من از نهایت شب حرف میزنم من از نهایت تاریکی و از نهایت شب حرف میزنم اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیار و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم << فروغ فرخزاد >> من هستم و این تنهایی عظیم که جایی ندارم تا در آن پنهانش کنم این تنهایی آشکار که بود و نبودم را به هم گره میزند تا جایی برای خویش بیابد انگار که زندگی کرده ام سالهایی را شاید وشاید هم اکنون زندگی نمیکنم اصلا مگر فرقی هم میکند که با تو باشم یا نباشم یا نه؟ تو خودت هم آنقدر تنهایی که با من بودنت تنها تنهاترمان می کند با این تفاوت که تو زیر لبخندی جای داده ای تنهاییت را پنهانش کرده ای مبادا خودت هم ببینیش اما من لبخندی هم ندارم تا تنهاییم را در آن چال کنم شب و روز شاهد ملال روزمره گی هایم میروم و می آیم شاید در این چرخش بی نصیب بخشکانمش از بیخ دلم را میگویم تا دیگر بتوانم به زهر خندی اکتفا کنم کمدی زندگیم را هه هه هه میخندم ! لبخندت را دوست می دارم بين من و تو رازي هست ... هيچكس مرا با تو نديده است ... هيچكس نمي داند كه ما چه عاشقانه مي گرييم ... هنوز هيچكس نفهميده كه من و تو براي لمس نگاه هم چه خطرها كرده ايم... نگاه هيچ نامحرمي از خلوت شبهايمان نگذشته... من و تو كه با هميم زمان به حرمت عشقمان مي ايستد ... رنگ محبت مي گيرد اين خرابه ... صداي بهشت مي آيد ... من و تو كه با هميم پروانه ها در آتش شمع نمي سوزند ... دل هيچكس از غربت نمي خواند ... هيچ يتيمي گرسنه نمي خوابد ... ما بر آفاق رنگ شادي مي نشانيم ... ما همه ي مرزها را در تب پيوندمان مي سوزانيم ... ما كه با هميم ... فرشتگان عالم سجــده مي كنند ... سكوت مي كنم سكوت مي كنم در فاصله ي بين حق و باطل سكوت مي كنم در فاصله ي دشنام يا انتقاد يا قضاوتي كه ميشنوم سكوت مي كنم در فاصله ي عبور از مصيبت يا فاجعه اي كه بر من مي گذرد سكوت مي كنم از فاصله ي شك تا يقين از فاصله ي درد تا درمان از نقطه ي ديدار تا شوق وصال اين سكوت پيام مودبانه ي من به خالق من است پس همچنان سكوت مي كنم به نام آنکه نامش در بهار من یادش در اندیشه ی من عشقش در قلب من و ایده اش آرمان من است 
مي دانم دلم جوانه مي زند از زير تنهايي ام
خدا اگر بيايد ...
اگر بيايد ...
راستي يادم بماند بپرسم " تو " کجاست
همان " تو " يي که همه دوستش دارند !
خدا حتما مي داند
کاش خدا آنقدر بماند که دلم بعد از جوانه اش ميوه هم بدهد
يک دانه سيب , يک دانه انار
هر دويش را مي دهم به خدا
نه ...
سيب مال خدا ... انار مال من و " تو "
دانه دانه اش مي کنم
يک دانه من ... يک دانه " تو " ...





| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |








