ღ ... ღ
سن دنيز قوينونا آتيلميش چيچك اوستونه دالغالار آتيلاجاقدير ساختا محبتين ، ساختا سند تك نه واختسا اوستونده توتولاجاقدير يوللار تك دوشه نيب آياقلارينا سنه يالواريممي ؟! بو مومكون دئيل قويمارام قلبيم تك وقاريم سينا آلچاليب ياشاماق عومور- گون دئيل دئميرم سن اوجا بير داغسان اييل دئميرم علاجيم قاليبدير سنه نه سنده محبت قارا پول دئيل نه من ديلنچي يم ال آچيم سنه گئتمك ايستييرسن او يول اودا س بیر جوت گوز باخاجاخ آرخانجا سنین گئتدين مي ؟ نه واخسا دونمك ايسته سن تيكانلي ياستيغا دونه جك يئرين گگئتمك ايسته ييرسن نه دانيش نه دين یوخ اول اوزاقلار تک دوماندا چنده نه ييمي سئوميشدين دئيه بيلمدين اينديسه يوز عيب گورورسن منده من همی دارم سخن با تو ؛ فقط با تو ! باران، قصيدهواري، - غمناك- آغاز كرده بود. ميخواند و باز ميخواند، بغض هزار ساله دردش را، انگار ميگشود. اندوه زاست زاری خاموش! ناگفتني است ...، اينهمه غم؟! ناشنيدني است! پرسيدم اين نواي حزين در عزاي كيست؟ گفتند اگر تو نيز، از اوج بنگري، خواهي هزار بار از او تلخ تر گريست . . . از همان روز اول که به دنیا می آییم دلمان خوش است می روم خسته و افسرده و زار سوی منزلگه ویرانه ی خویش بخدا می برم از شهر شما دل شوریده و دیوانه ی خویش می برم،تا که در ان نقطه ی دور شسشویش دهم از رنگ گناه شستشویش دهم از لکه ی عشق زین همه خواهش بی جا و تباه می برم تا ز تو دورش سازم ز تو،ای جلوه ی امید محال می برم زنده بگورش سازم تا از این پس نکند یاد وصال ناله می لرزد،می رقصد اشک اه،بگذار که بگریزم من از تو،ای چشمه ی جوشان گناه شاید ان به که بپرهیزم من بخدا غنچه ی شادی بودم دست عشق امد و از شاخم چید شعله ی اه شدم،صد افسوس که لبم باز بر ان لب نرسید عاقبت بند سفر پایم بست می روم،خنده به لب،خونین دل می روم از دل من دست بدار ای امید عبث بی حاصل فروغ فرخزاد با تو میگویم از، رنگ بی رنگ وداع. از تو تنها یک اشک مانده با من امشب، می چکد اشک و تو را پاک از خاطر من خواهد شست از تو تنها یک حرف مانده با من امشب که بگوید با تو، که فراموش شوی لای این خاطره ها از تو تنها یک حس مانده با من امشب که تو را گم بکنم پای بیهودگی احساسم … آخرین بار سلام آخرین بار خدا حافظ تو خدایا نگویم دستم بگیر دانم گرفته ای زعنایت رها مکن... 
قصد رفتن داري، بي بهانه برو
خاطره هاي افسانه اي را بيدار مكن.
صدايت همان صداست ، نگاهت بيگانه
اكنون كه ميروي بهتر كه صدايت هم بيگانه گردد.
توبسان گلي پرت شده در آغوش دريا،
موجها از روي تو خواهند غلطيد.
عشق دروغين تو ، چون سند ساختگي
هميشه بر ظاهرت حفظ خواهدشد.
چو راه ها ، بزير پاهايت بيفتم و التماست كنم
- اين امكان ندارد!
اجازه نخواهم داد وقارم نيز مانند قلبم بشكند،
چون حيات با ذلت ، زندگي نيست.
نمي گويم كه تو چو كوه بلندي ، سر فرود آر
نمي گويم كه تنها علاج مني.
نه محبت براي تو پول سياهي است
ونه من گدايم كه دست پيش تو بگشايم.
قصد رفتن داري ، راه باز و جاده دراز
جفتي چشم نگران تو خواهدبود.
رفتي !، اگر خواهي كه برگردي
جايگاهت متكايي پر از تيغ خواهدبود.
قصد رفتن داري ، هيچ مگو
دور شو، مانند دوردستها ، محو در مه
عاشق كدامين حسنم شدي و نتوانستي بگويي
حال صد عيب از من باز ميگويي.

نه کس خواهم که گوشش بر در دیوار دل باشد
نه کس خواهم که گوید با تو خواهد بود !
بیا خواهم سخن گفتن ز تنهایی ، ز بی تابی
چه گویم ؟ از کجا گویم ؟
مگر در این زمان جایی برای درد دل گفتن به جا مانده ؟
مگر با هر کسی شاید زبان دل
نمی دانم چرا ؟ با تو همی گویم : چرا ؟
مگر عشق و صداقت از میان مردمان این دیار پر تلاطم رخت بر بسته ؟
که همچون مار بر دور عزیزان چنبری از کینه و ماتم گرفته ؟
دل من ! ای تو همراه تمام سختی دوران تنهایی !
ای تو همراز تمام حرفهای پر ز تنهایی !
تو خود گو ، تو خود گو
چرا نداری فرصتی یا مهلتی !؟
چرا هیچت نمی خوانند ؟!
چرا پیشت نمی مانند ؟!
نگویم بیش از این ،
جانا ! نگویم تا تو هم پیش خودت ،
باز به امید کسی باشی
که در نزد تو اسوده نشیند
که در پیش تو از رفتن نگوید
که اری یار با عشق و صفا باشد
که همراه تو تا اخر دنیا به جا ماند
تا نگویی با من اری ، من همی فهمیده ام چرا گویند دنیا 2 روزی بیش نیست !
چون که هر کس را بداری دوست از روی صداقت
به تو گوید
که من تا اخر دنیا ، نخواهم رفت از برت جانا ...... !!


دلمان خوش است که مادری داریم که شیرمان می دهد
دلمان خوش است که پدری داریم که می توانیم با موهای صورتش بازی کنیم
دلمان خوش است که همه گوسفند ها و گاو ها و مرغ ها برای شکم ما آفریده شده اند
دلمان به این خوش می شود که زمین زیر پای ماست و آسمان هم ,
دلمان به قیافه خودمان توی آینه خوش می شود
یا به اینکه توی جیبمان یک دسته اسکناس داریم
دلمان به لباس نویی خوش می شود و به اصلاح سر و صورتی ذوق می کنیم
یا وقتی که جشن تولدی برایمان می گیرند
یا زمانی که شاگرد اول می شویم
دلمان ساده خوش می شود به یک شاخه گل یا هدیه ای که می گیریم
یا به حرف های قشنگی که می شنویم
دلمان به تمام دروغ ها و راست ها خوش می شود
به تماشای تابلویی یا منظره ای یا غروبی یا فیلمی در سینما و شکستن تخمه ای
دلمان خوش می شود به اینکه روز تعطیلی را برویم کنار دریا و خوش بگذرانیم
مثلا با خنده های بی دلیل
یا سرمان را تکان بدهیم که حیف فلانی مرد یا گریه کنیم برای کسی
دلمان خوش می شود به تعریفی از خودمان و تمسخری برای دیگران
یا به رفتنی به مهمانی و نگاه های معنی دار و اینکه عاشق شده ایم مثلا
دلمان خوش می شود به غرق شدن در رویاهای بی سرانجام
به خواندن شعر های عاشقانه و فرستادن نامه های فدایت شوم
دلمان ساده خوش می شود با آغوشی گرم و حرف هایی داغ
دلمان خوش است که همه چیز رو براه است
که همه دوستمان دارند
که ما خوبیم.
چقدر حقیریم ما....
چقدر ضعیفیم ما...
دلمان خوش است که می نویسیم و دیگران می خوانند و عده ای می گویند , آه چه زیبا
و بعضی اشک می ریزند و بعضی می خندند
دلمان خوش است به لذت های کوتاه ... به دروغ هایی که از راست بودن قشنگ ترند
به اینکه کسی برایمان دل بسوزاند یا کسی عاشقمان شود
با شاخه گلی دل می بندیم و با جمله ای دل می کنیم
دلمان خوش است به شب های دو نفری و نفس های نزدیک
دلمان خوش می شود به برآوردن خواهشی و چشیدن لذتی
و وقتی چیزی مطابق میل ما نبود
چقدر راحت لگد می زنیم و چه ساده می شکنیم همه چیز را
روز و شب ها تمام می شود و زمان می گذرد
دلمان خوش می شود به اینکه دور و برمان پر می شود از بچه ها
دلمان به تعریف خاطره ها خوش می شود و دادن عیدی
دلمان به اینکه دکتر می گوید قلبت مشکلی ندارد ذوق می کند
و اینکه می توانیم فوتبال تماشا کنیم و قرص نیتروگلیسیرین بخوریم
دلمان به خواب های طولانی و بیداری های کوتاه خوش است
و زمان می گذرد
********************
حالا دلمان خوش می شود به گریه ای و فاتحه ای
به اینکه کسی برایمان خیرات بدهد و کسی و به یادمان اشک بریزد
ذوق می کنیم که کسی اسممان را بگوید
و یا رهگذری سنگ قبرمان را بخواند
و فصل ها می گذرد
دلمان تنها به این خوش می شود که موشی یا کرمی از گوشت تنمان تغذیه کند
یا ریشه گیاهی ما را بمکد به ساقه گیاهی
دلمان خوش است به صدای عبور آدم هایی که آن بالا دلشان خوش است که راه می روند روی قبر ما
و دلمان می شکند از لایه های خاکی که سنگ قبرمان را در مرور زمان می پوشاند
و اینکه اسممان از یاد بچه ها رفته است
و زمان باز می گذرد
********************
دلمان خوش است به استخوان بودن
به هیچ بودن
به خاک بودن دلمان خوش است
به مورچه ها و موش ها و مارها
********************
ما آدم ها چه راحت دلمان خوش می شود
مثل کودکانی که هنوز نمی فهمند
ما اشرف مخلوقات عالم هستیم و چقدر خوش به حالمان می شود
ما خیلی خوبیم ... !
و من دلم خوش است به نوشتن همین چند جمله
و این است پایان سایه روشن...

آخرین بار امشب

هر لحظه دردی سر بر میدارد
و هر لحظه نیازی از اعماق مجهول روح پنهان و رنجور ما جوش میکند
این ها بر سینه میریزند و راه فراری نمییابند
مگر این قفس کوچک استخوانی گنجایشاش چه اندازه است؟


آن را به زبان آورد تا با خدا در میان بگذارد
کلامش همراه با ذرات آب به آسمان رفت
و شد ابر
ابری که آن بالاست
و اگر گاهی به آسمان نگاه کنی
آن را می بینی
آن ابر منتظر است تا وقت بارشش برسد
و روح های خسته از تشنگی را التیام بخشد
نگاه کن ......
شاید خواسته تو هم در همان ابر است
آماده باش که باران غافلگیرمان نکند
آخر آسمان دلمان و
آسمان خدا ابری ابری است...
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |









