تبليغاتX
ღ ... ღ
 
 
 
 
دلی از جنس هزار توی زندگی
دلی دریایی اما با دلی از جنس صبح
نوشتم و خواندم
گذشتم و به گذشته خطی قرمز راندم
تا دیگر دلم دریایی نشود
آری
نوشتم که چه بر من آمد
و باز هم خواهد آمد
کشته شدن لحظه را
رخصتی برای دوست داشتن دانستم
هیچ نمی دانستم خود روزی
رخصتی می شوم
برای گذر لحظه ها
خنده ام نمی آید
شاید سوار بر شب
بخوانم و بازهم بگویم
از ما گذشت
 
 
 
+ نوشته شده در  یکشنبه 14 تیر1388ساعت 21:18  توسط مریم , بهناز  | 

 

 

 

به كه باید دل بست؟

به كه شاید دل بست؟

سینه ها جای محبت، همه از كینه پر است .

هیچكس نیست كه فریاد پر از مهر تو را ـ

گرم، پاسخ گوید

نیست یكتن كه در این راه غم آلوده عمر ـ

قدمی، راه محبت پوید

خط پیشانی هر جمع، خط تنهائیست

همه گلچین گل امروزند ـ

در نگاه من و تو حسرت بیفردائیست .

به كه باید دل بست ؟

به كه شاید دل بست ؟

نقش هر خنده كه بر روی لبی میشكفد ـ

نقشه یی شیطانیست

در نگاهی كه تو را وسوسه عشق دهد ـ

حیله پنهانیست .

زیر لب زمزمه شادی مردم برخاست ـ

هر كجا مرد توانائی بر خاك نشست

پرچم فتح بر افرازد در خاطر خلق ـ

هر زمان بر رخ تو هاله زند گرد شكست

به كه باید دل بست؟

به كه شاید دل بست؟

خنده ها میشكفد بر لبها ـ

تا كه اشكی شكفد بر سر مژگان كسی

همه بر درد كسان مینگرند ـ

لیك دستی نبرند از پی درمان كسی

از وفا نام مبر، آنكه وفاخوست، كجاست ؟

ریشه عشق، فسرد

واژه دوست، گریخت

سخن از دوست مگو، عشق كجا ؟ دوست كجاست ؟

دست گرمی كه زمهر ـ

بفشارد دستت ـ

در همه شهر مجوی

گل اگر در دل باغ ـ

بر تو لبخند زند ـ

بنگرش، لیك مبوی

لب گرمی كه ز عشق ـ

ننشیند بلبت ـ

به همه عمر، مخواه

سخنی كز سر راز ـ

زده در جانت چنگ ـ

بلبت نیز، مگو

چاه هم با من و تو بیگانه است

نی صد بند برون آید از آن، راز تو را فاش كند

درد دل گر بسر چاه كنی

خنده ها بر غم تو دختر مهتاب زند

گر شبی از سر غم آه كنی .

درد اگر سینه شكافد، نفسی بانگ مزن

درد خود را به دل چاه مگو

استخوان تو اگر آب كند آتش غم ـ

آب شو، « آه » مگو .

دیده بر دوز بدین بام بلند

مهر و مه را بنگر

سكه زرد و سپیدی كه به سقف فلك است

سكه نیرنگ است

سكه ای بهر فریب من و تست

سكه صد رنگ است

ما همه كودك خردیم و همین زال فلك

با چنین سكه زرد ـ

و همین سكه سیمین سپید ـ

میفریبد ما را

هر زمان دیده ام این گنبد خضرای بلند ـ

گفته ام با دل خویش:

مزرع سبز فلك دیدم و بس نیرنگش

نتوانم كه گریزم نفسی از چنگش

آسمان با من و ما بیگانه

زن و فرزند و در و بام و هوا بیگانه

« خویش » در راه نفاق ـ

« دوست » در كار فریب ـ

« آشنا » بیگانه

شاخه عشق، شكست

آهوی مهر، گریخت

تار پیوند، گسست

به كه باید دل بست ؟

به كه شاید دل بست ؟

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 تیر1388ساعت 15:7  توسط مریم , بهناز  | 

 
 
 
 

گویی تمام فرصت ها را

از دست داده ام

تمام فرصتهای خوب زندگی

فرصتهای با دیگران بودن

فرصتهای خندیدن و خنداندن

و هر چه فرصت طلایی دیگر است

همه را از دست داده ام

چرا دستانم اینگونه خالیست

چرا چشمانم آنچه را که میخواهد

نمیابد

و نفسهایم عطر با شکوهی را کم میاورد

که مدتها پیش باد با خود آورده بود

احساس میکنم پیله تنهایی از دور به سمتم میاید

باز هم روزهای دلتنگی در راه است

این را خوب میدانم

ته دلم خالیست

خالی از هر چه باید باشد

ندارم آن چه را که باید داشته باشم

سکوت میکنم

سکوت میکنم و میگذارم زمان هر طور که میخواهد

راجع به من قضاوت کند

دیگر چه فرقی میکند تو از من چه میخواهی

وقتی دیگر خودم از خودم هیچ نمیخواهم

من تمام فرصتها را سوزانده ام

و اکنون خاکستر نشین لحظه های از دست رفته ام

! ! !
+ نوشته شده در  یکشنبه 31 خرداد1388ساعت 14:3  توسط مریم , بهناز  | 

 
 
 
 
 
 
دلم گرفته است  و کسی
 
نشانی اشکهای ساکت مرا نمی پرسد
 
و باز تنهایی در کوهستان بارانیم پرسه می زنم
 
انگار حضور من
 
اشتباه تکراری
 
چهار فصل مداوم است
 
تلخینه یک رد پرعبور
 
غبار به چله نشسته بربالهای یک شاپرک
 
اینبار چه آرام تمام می شود
 
و هیچ کس ردپای حضورم را نخواهد شناخت
 
تمام حضور من یک اشتباه پرحوصله بود!
 
یک خواب پرانزجار
 
در تلاطم فصلهای پرعبور
 
فصل پرغبار چلچله های عاشق
 
میان گیسوان شرابی یک ساحره ی سنگی
 
اینبار آرام تمام می شود
 
تا خواب نسل مردابهای بسته ی شهر
 
نطفه ی حضور مرا گم کند
 
آنقدر همه دورند
 
که هیچ کس ، صدای بغض مرا
 
برصخره های پرعطش شعرم نخواهد یافت
 
تمام حضور من یک اشتباه پرحوصله بود!
 
میان مردمانی که نبض پرحوصله مرا می تراشیدند!
 
حالا دیگر تمام شده ام
 
آنقدر آرام تمام شده ام
 
که حضور باد
 
ریشه هایم را فروخواهد ریخت
 
حالا دیگر تمام شده ام ....
 
آنقدر آرام
که شما دیوارهای حضور مرا به فراموشی سپرده اید
 
 
  
 
+ نوشته شده در  سه شنبه 19 خرداد1388ساعت 15:12  توسط مریم , بهناز  | 

 
 
 
 
 
پای درد دلم اگر بنشینی
کاسه صبرت لبریز
کاغذ حوصله ات مچاله
و گوش های دلت زنگ می زند
اگر که آمده ای
تنها جایی برای دمی نشستن
پیدا کرده باشی
و گرد خستگی ات را بتکانی بر دلم
و بروی

اینجا
هر طرف که بنگری باد و باران است
باران خورده دوام می آورد
رگبار اینجا را ( شاید !)
و من
با چتر آمده را دوست نمی دارم

برای من نه چراغ بیاور
و نه دریچه ای حتی
غبار اینجا را
بی دریچه دوست تر دارم

برای من شانه هایت
و برای دلت دستمالی بیاور
اگرخط خطی هایم
خوانا باشند برایت
احتمال گریستنمان بسیار است
 
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 خرداد1388ساعت 13:40  توسط مریم , بهناز  | 

 
 
 
 
هنگام رفتن
 
در چشمان عشق نگریستن
 
آنچنان مشتاق ماندنت می کند
 
که پای رفتنت سست می شود
 
و رفتن را مرگ می پنداری
 
پس چشمانت را ببند
 
وپا در جاده بگذار
 
وهمیشه به یاد داشته باش
 
گاهی وقت ها برای بودن
 
باید رفت...
 
 
 
+ نوشته شده در  یکشنبه 10 خرداد1388ساعت 21:17  توسط مریم , بهناز  | 

 
 

 

خبر به دورترین نقطة جهان برسد

نخواست او به من خسته ـ بی‌گمان ـ برسد

شکنجه بیشتر از این‌؟ که پیش چشم خودت‌

کسی که سهم تو باشد، به دیگران برسد

چه می‌کنی‌، اگر او را که خواستی یک عمر

به راحتی کسی از راه ناگهان برسد

...

رها کنی‌، برود، از دلت جدا باشد

به آن‌که دوست‌تَرَش داشته‌، به آن برسد

رها کنی‌، بروند و دو تا پرنده شوند

خبر به دورترین نقطة جهان برسد

گلایه‌ای نکنی‌، بغض خویش را بخوری‌

که هق‌هق تو مبادا به گوششان برسد

خدا کند که‌... نه‌! نفرین نمی‌کنم‌، نکند

به او، که عاشق او بوده‌ام‌، زیان برسد

خدا کند فقط این عشق از سرم برود

خدا کند که فقط زود آن زمان برسد
 
 
+ نوشته شده در  دوشنبه 4 خرداد1388ساعت 21:0  توسط مریم , بهناز  | 

 

طوريم نيست خرد و خميرم همين

كم مانده است بي تو بميرم همين

از هر چه هست و نيست گذشتم ولي هنوز

در مرز چشم هاي تو گيرم فقط همين

با ديدنت زبان دلم بند امده است

شاعر شدم كه لال نميرم فقط همين

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 اردیبهشت1388ساعت 16:22  توسط مریم , بهناز  | 

 
 
 
حس میکنم دوباره دلم مبتلای توست
 
حس غریبه ای که هوایش هوای توست
 
حسی شبیه عشق،شبیه پرنده ،ابر
حس سماع در ملکوت هوای توست
 
پشت عبور ثانیه ها محو میشود
احساس یک غریبه که ناآشنای توست
 
امروز هر چه دغدغه و شور و شاعری ست
 
بگذار عاشقانه بگویم برای توست
 
دارد دلم قدم به قدم پیش می رود
ببین تمام حادثه ها رد پای توست
 
! ! !
+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 اردیبهشت1388ساعت 13:45  توسط مریم , بهناز  | 

 
 
 
 

در گذر زمان

خیمه شب بازی دهر

با همه تلخی و شیرینی خود میگذرد

عشقها میمیرند

رنگها رنگ دگر میگیرند

و فقط خاطره هاست

که چه شیرین و چه تلخ

دست ناخورده به جا میماند

  
+ نوشته شده در  جمعه 4 اردیبهشت1388ساعت 12:17  توسط مریم , بهناز  |